نویسنده :
- ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٧
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزارن من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
سیاه مشق
(هوشنگ ابتهاج)
نویسنده :
- ساعت ۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦
شاید داشتن یک ذهن زیبا خوب باشد
اما . .
کشف یک قلب زیبا موهبت بزرگتریست . .
نویسنده :
- ساعت ۱٢:٤۱ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٦
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضا نوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود، در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.
*(( زیرا جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.))*
برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.
تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،12 میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد و روی هر سطحی حتی کریستال مینوشت و از دمای زیر صفر تا 300 درجه سانتی گراد کار می کرد.
روس ها راه حل ساده تری داشتند *(( به نظر شما راه حل آنها چه بود؟
بسیار ساده!! خیلی ساده!! شاید به فکر شما دوست گرامی و خواننده محترم هم رسیده باشد!!
بله .............
** آنها از مداد استفاده کردند **
این داستان مصداقی برای مقایسه دو روش درحل مسئله است، تمرکز روی مشکل یا تمرکز روی راه حل.
نویسنده :
- ساعت ۱:٤٧ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
دوشنبه شب توی برنامه نود وقتی گزارشگر بازی استقلال _ داماش با دختر بچه هایی مصاحبه کرد که از ورودشون به ورزشگاه (فقط به دلیل دختر بودن ) جلوگیری شده بود . . در حالی که همون موقع میثم بائو دخترش رو به ورزشگاه آورده بود
خیلی سعی کردم چیزی ننویسم , نفس عمیق بکشم , آروم باشم ,زمین رو به زمان ندوزم و بقول . . . جوگیر نشم
(حتی به خودم گفتم دلیل عصبانیت تو اینه که بیش از حد عاشق بچه هایی)
الان یک روز گذشته , آروم آرومم , جو زده هم نشدم , بخدا نه قصد سیاه نمایی دارم نه عاشق خود روشنفکر نمایی هستم
اصلا من بی سواد عامی . .
ولی بخدا هنوز درد دارم . .
نمیتونم بفهمم چرا تو مملکت من بعضی قوانین اینقدر احمقانه اس
اصلا دوست ندارم جای پدر یا برادر بزرگتر اون دختر بچه ها باشم
واقعا نمیدونم اونا چطور این بی عدالتی و نا برابری رو به اون فرشته های آسمونی توضیح میدن؟؟؟
شاید هم بد نشد , فرشته های کوچولوی سرزمین من از حالا باید عادت کنین . .
عادت کنین تا یادتون نره توی این خونه خیلی وقتا و خیلی جاها اولویت با جنس مذکره
شما باید حجاب داشته باشین تا اونا فاسد نشن و . .
شما باید از همین حالا آمادگی بی عدالتی رو داشته باشین
شما باید یاد بگیرین درسته که آدمها باهم برابرند ولی همیشه و همه جا آدم های برابرتری هم وجود دارن که باید جای خودتونو به اونا بدین
با این حساب باید از پرسنل ورزشگاه آزادی تشکر کرد که این موارد رو از همین حالا به این بچه ها گوشزد کردند
ظاهرا ناراحتی من هم کاملا بی مورده و . .
فقط یه مسئله باقی می مونه . .
دل شکسته اون بچه ها و فردای سرزمین من . .

نسل تو سوالهای بسیاری دارد که نسل من از پاسخش عاجز خواهد ماند . .
نویسنده :
- ساعت ۱:٢۱ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٥
سال ها پیش جنگ شدیدی میان پرندگان و پستانداران درگرفت. زمانی که تمام حیوانات به سختی مشغول جنگ بودند، خفاش در سوراخ درختی پنهان شد و با خود گفت: «صبر می کنم تا ببینم کدام طرف پیروز می شود؛ چون هیچ کدام از آن ها مرا درست نمی شناسند و نمی دانند به کدام دسته تعلق دارم. بعضی ها فکر می کنند که من جزو پستاندارانم و بعضی دیگر مرا جزو پرندگان می دانند، بهترین کار این است که تا پایان جنگ صبر کنم و بعد خودم را جزو دسته پیروز نشان دهم.»
او با دقت، جنگ سخت میان دو لشکر را دنبال می کرد. یک دفعه که به نظرش رسید پرندگان پیروز می شوند، به سرعت از مخفی گاه امن خود خارج شد و پروازکنان به سمت لشکر پرداران رفت تا خود را جزو آن ها جا بزند، اما ناگهان با خود گفت: «مراقب باش! عجله نکن!»
پس دوباره به سرعت به سمت درخت برگشت و با خود فکر کرد: «باید وقتی نتیجه نهایی جنگ معلوم شد، خودم را آفتابی کنم.»
جنگ مغلوبه شد و پستانداران، سربازان پرنده را به عقب راندند. خفّاش خوشحال شد و گفت: «آهان خوب شد که صبر کردم!» و خود را در میان پستانداران انداخت و فریاد زد: «من را ببینید! من جزو شما هستم. دندان هایم شبیه حیوانات درنده و صورتم شبیه میمون است. به علاوه من هم پستاندارم و به بچه هایم شیر می دهم. می خواهم به شما کمک کنم، اجازه بدهید در سپاه شما باشم و به شما کمک کنم!»
و برای پستانداران سوگند وفاداری یاد کرد. میمون در جمع همرزمانش از خفاش تعریف کرد و آن ها هم او را با احترام پذیرفتند.
پرندگان با شجاعت و با رهبری ماهرانه عقاب، سرسختانه در مقابل دشمن دفاع کردند و بالاخره سعادت نصیب آن ها شد و پیروز شدند. ترس شدیدی بر خفاش چیره شد. او هر لحظه چنگال های مرگ بار عقاب را جلو چشمانش می دید. با عجله به سمت کوه ها پرواز کرد و در سوراخ تاریکی پنهان شد. او حتی جرأت پلک زدن هم نداشت؛ چون حدس می زد شاید کسی او را تعقیب کرده باشد.
از آن زمان به بعد خفاش ها روزها خود را در شکاف ها و سوراخ ها پنهان می کنند و فقط شب ها که بیشتر پرندگان خواب هستند، جرأت بیرون آمدن پیدا می کنند.
احتمالا همه داستان بالا رو شنیدین یا خوندین اما . .
روی سخن داستان (و من ) با خفاش های انسان نمایی هست که تو تاریکی نشستن و علاوه بر اینکه کاری نمی کنن از جونورای وحشی حمایت هم میکنن :
یادتون باشه فردا که صبح بیاد و پرنده ها پیروز بشن شما باید جواب همه این نقش بازی کردن ها رو بدین
حافظه تاریخی این ملت, هنوز خوب کار میکنه
هنوز یادمون نرفته که چه پرنده هایی بخاطر آسمون آبی, توی قفس پرپر شدن . .
بازی هنوز ادامه داره . .
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که از ما دو , مرد کیست . .
یا حق . .
نویسنده :
- ساعت ۱٠:٤۱ ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
بیزارم! بیزارم از خود اگر
برایت
دستهایم زنجیری و
آغوشم قفسی و
بوسه ام مهر سکوتی
بر لبان تو باشد!
تنها و تنها لاف عشق زده ام اگر
آزادی خود را
در ساخت بی مرزترین زندان ها برای زیبایی تو
جستجو کرده باشم!
روزی که مرا اینگونه یافتی
بگو بی درنگ
از بلندترین نقطه ی این شهر
حلق آویزم کنند و
با اشارتی رو به من
رو به تمامی جهانیان
با بغض فروخورده ی خویش فریاد بزن:
مردنمایی که لاف عشق می زد و
هجوم دوستت دارم هایش
ظهور زندانی بیش نبود!
مصطفی زاهدی
نویسنده :
- ساعت ۱:۱٩ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٤
گــیرم کــه بـاختــــه ام؛
امـا کـسـی حــق نـدارد بـه من دســت بــزنــد، یـا از صفـــحه بــیــرونم کـنــد!
شــوخی کــه نـیـســت...
مـن شــــــــــــــــــــاه شــطرنــجـم!
نویسنده :
- ساعت ۱:۱٥ ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳
← صفحه بعد